close
چت روم
مطالب جالب و باפـال

به وبلاگ من خوش اومدید

جستجو

اطلاعات کاربری

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
مطالب پربازدید
مطالب تصادفی
مکان تبلیغات

پیرمرد وفادار

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد.

چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت

:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.

 

شکلک های محدثه

 

 

 

درباره : داستان , پیرمرد وفادار ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 24
تاریخ : پنجشنبه 08 خرداد 1393 زمان : 2:0 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
موضوعات
لینک دوستان
کاربران