close
چت روم
مطالب جالب و باפـال

به وبلاگ من خوش اومدید

جستجو

اطلاعات کاربری

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو
مطالب پربازدید
مطالب تصادفی
مکان تبلیغات

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: «بهلول، چه می‌سازی؟»

بهلول با لحنی جدی گفت: «بهشت می‌سازم.»

همسر هارون که می‌دانست بهلول شوخی می‌کند، گفت: «آن را می‌فروشی؟!»

بهلول گفت: «می‌فروشم.»

زبیده خاتون پرسید: «قیمت آن چند دینار است؟»

بهلول جواب داد: «صد دینار.»

زبیده خاتون گفت: «من آن را می‌خرم.»

بهلول صد دینار را گرفت و گفت: «این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می‌نویسم و به تو می‌دهم.»

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب خواب دید ، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی‌رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: «این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده‌ای!» وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: «یکی از همان بهشت‌هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!» بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: «به تو نمی‌فروشم.» هارون گفت: «اگر مبلغ بیشتری می‌خواهی، حاضرم بدهم.»

بهلول گفت: «اگر هزار دینار هم بدهی، نمی‌فروشم.» هارون ناراحت شد و پرسید: «چرا؟!»

بهلول گفت: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می‌دانی و می‌خواهی بخری، من به تو نمی‌فروشم...

 

درباره : داستان , داستان جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : داستان کوتاه , بهلول , داستان , قصه کوتاه , مطالب جالب و اموزنده , زندگی , عشق ,
بازدید : 14
تاریخ : سه شنبه 09 خرداد 1396 زمان : 23:18 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺍﮔﻪ ﺑِﺸﮑﻨﻪ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼَﺴﺒﯽ نِمیشهﺩُﺭﺳﺘﺶ ﮐﺮﺩ،مثلِ.. ﺩﻝِ ﺁﺩما ناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺍﮔﻪ ﺑِﺮﯾﺰﻩ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﻧِﻤﯿﺸﻪ جَمعشﮐﺮﺩ،ﻣﺜﻞِ.. ﺁﺑِﺮﻭ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ.. ﺭﻭ ﺍﮔﻪ ﺑُﺨﻮﺭﯼ،ﺑﺎ ﻫﯿﭻ چیزی ﻧِﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑِﺮﯾﺰﯾﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ،مثلِ..ﻣﺎﻝِ ﺑﭽﻪ یتیمناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺭﻭ ﺍﻭﻧﺠﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻗَﺪﺭﺷﻮ ﻧِﻤﯿﺪﻭﻧﯽ،مثلِ.. پدرومادرناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺭﻭ ﻧِﻤﯿﺸﻪ ﺗَﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍد،ﻣﺜﻞِ.. ﮔُﺬﺷﺘﻪ ناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ پوﻟﯽ ﻧِﻤﯿﺸﻪ ﺧَﺮﯾﺪ،ﻣﺜﻞِ.. ﻣُﺤﺒﺖ ناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺭﻭ ﻧَﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩَﺳﺖ ﺩﺍﺩ،ﻣﺜﻞِ.. دوستِ ﻭﺍﻗِﻌﯽ ناراحت

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺭﻭ ﻧِﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺗَﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ،ﻣﺜﻞِ.. ﺁﺩﻣﺎﯼِ ﭼﺎپلوﺱ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﻫَﺰﯾﻨﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ،اﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﺪﻩ،ﻣﺜﻞِ.. ﺧَﻨﺪﯾﺪﻥ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺧﯿﻠﯽ ﮔِﺮﻭﻧﻪ،ﻣﺜﻞِ.. تاوان خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺧﯿﻠﯽ تَلخه،ﻣﺜﻞِ.. ﺣَﻘﯿﻘﺖ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺧﯿﻠﯽ ﺳَﺨﺘﻪ،مثلِ .. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺧﯿﻠﯽ ﺯِﺷﺘﻪ،ﻣﺜﻞِ.. ﺧﯿﺎﻧﺖ خنثی

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﺍَﺭﺯﺷﻪ،ﻣﺜﻞِ.. ﻋِﺸﻖ لبخند

 

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ..ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺜﻞِ .. ﺍِﺷﺘﺒاه خنثی

 

یه چیزی.. هَمیشه هَوامون رو داره،مثلِ.. خداااااااااااا قلب


  قلب دووووست دارم خدا جووونم قلب

 

درباره : داستان , طنز , عاشقانه , جملات زیبا و عاشقانه , جملات ناب و جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

برچسب ها : جملات زیبا , مطالب جالب و باحال , جملات امیدواری , جملات زندگی , مطالب قشنگ , بومبا , boomba , جملات ناب , جملات دوست دارم , یه چیزایی , جملات واقعیت , جملات زیبا و قشنگ , مطالب ناب , مطالب باحال ,
بازدید : 40
تاریخ : سه شنبه 12 خرداد 1394 زمان : 21:25 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

شادروان دکتر حسابی

 

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟ 

روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم، چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم، در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت : حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟ در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی 

...

برگرفته از کتاب خاطرات مهندس ایرج حسابی

شیرین ترین توت ها ، پای درخت میریزد در حالی که ما برای چیدن توت های کال ، چشم به بالا ترین شاخه ها دوخته ایم... خنثی

 

"این است حکایت ندیدن بهترین ها"


درباره : داستان , طنز , مطالب جالب , عاشقانه , جملات ناب و جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

برچسب ها : داستان های زیبا , حکایت های اموزنده , مطالب جالب , مطالب باحال , جملات زیبا , جملات ناب , بومبا , boomba , مطالب جالب و باحال , عاشقانه , مطالب عبرت اموز ,
بازدید : 56
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 زمان : 0:23 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

گل | جنگ نرم

 

 

ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﻁ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﻭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺟﻬﺎﯼ ﻫﻤﺠﻨﺲ ﻭﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﺍﻧﻮﻗﺖ ﺻﻬﯿﻮﻧﯿﺴﺘﻬﺎ ﺟﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ ﭘﺎﮎ ﻗﺰﻭﯾﻨﯽ

ﻣﯿﺴﺎﺯﻧﺪ ... خنثی

ﻣﺠﺘﻬﺪﯾﻦ ﺩﺍﻋﺶ ﻭ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺣﻼﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﺣﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭﻟﯽ

ﺗﺮﻭﺭﯾﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺟﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﮑﺎﺭﻡ ﻣﯿﺴﺎﺯﻧﺪ ... خنثی

ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﻌﻮﺩﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﺩ ﻧﮑﺎﺡ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﺪ 10

ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺂﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﻏﺮﺑﯿﻬﺎ

ﻓﯿﻠﻢ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ

ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﮐﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﻧﺎﻣﻮﺳﯽ ﻧﺼﯿﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺎﮎ ﺷﻤﺎﻝ

ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻣﯿﺸﻮد خنثی

ﮐﺸﯿﺶ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻥ ﭘﻮﻝ

ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺟﮏ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺷﯿﻌﻪ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ ... خنثی

ﺟﻬﺎﻧﮕﺸﺎﯾﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺭﺯﻭﯼ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻟﺮﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ

ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺑﮑﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﻮﯾﯽ ﻧﺒﺮﺩﻧﺪ ﺣﺎﻝ ﺟﮏ ﺑﯽ

ﻓﺮﻫﻨﮕﯿﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ ﻟﺮ ﻣﯿﺴﺎﺯﻧﺪ ... خنثی

و هرچه ک رفتارناشایست دارن میگن فقط توایرانه ک اینجوری میشه... 

ﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﻢ !!! خنثی

 

ﻫﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،

ﺑﺮﺍﯼ اینکه ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ و ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﻨﺘﺸﺮﺷﺎﻥ

کنیم.. خنثی

این است جنگ نرم.. خنثی

.

.

.

 

ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ قلب

درباره : داستان , طنز , مطالب جالب , عاشقانه , جملات ناب و جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

برچسب ها : همه چی درباره زندگی , حقیقت های تلخ , واقعیت هایی که باید پذیرفت , جمله های زیبا , جمله های ناب , جنگ , جنگ نرم , مطالب جالب , مطالب زیبا , مطالب باحال , مطالب جالب و باحال , داستان های کوتاه , زندگی , بیداری ,
بازدید : 83
تاریخ : شنبه 02 خرداد 1394 زمان : 16:30 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

ﻏـﯿـﺮﺕ ﭘﺴـﺮ ﺑــﭽـﻪ 4 ﺳـــﺎﻟـﻪ ﺍﯾـــﺮﺍﻧــﯽ

.

 

.

.

ﭘـﺴـﺮ ﺑــﭽـﻪ ﺍﯼ 4 ﺳــﺎﻟـﻪ ﮐــﻪ ﯾــﻪ ﺭﻭﺯ ﮐــﻪ...

ﮐــﺎﺭﺧﯿـﻠـﯽ ﺑــﺪﯼ ﮐــﺮﺩﻩ ﺑــﻮﺩ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ ﺩﻧـﺒـﺎﻟـﺶ

ﺩﻭﯾـﺪ ﺗـﺎﺑﯿـﺮﻭﻥ ﺣﯿــﺎﻁ ﭘـﺴـﺮﮎ ﻫـﻤـﻮﻥ ﺟﻠــﻮﯼ ﺩﺭ

ﻭﺍﯾـﺴـﺘـــﺎﺩ ﻭ ﺟــﻠﻮﺗــﺮ ﻧـﺮﻓــﺖ

ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ ﻫـﻢ ﮐﺘــﮑـﺶ ﺯﺩ .. ﺑﻌــﺪ ﻭﻗﺘـﯽ ﺑـﺮﮔـﺸـﺖ

ﺗـﻮﺧـﻮﻧـﻪ ﺑـﺎ ﭼـﺸـﻤـﺎﯼ ﭘـﺮ ﺍﺷـﮑـﺶ ﺑـﻪ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ

ﮔﻔـﺖ :

ﻓـﮑـﺮ ﻧـﮑـﻦ ﻧـﻤـﯿـﺘـﻮﻧـﺴـﺘـﻢ ﻓـﺮﺍﺭﮐﻨــﻤـﺎ .. ﺗـﻮ ﭼـــــﺎﺩﺭ

ﺳـﺮﺕ ﻧـﺒـﻮﺩ

 

درباره : داستان , طنز , جملات زیبا و عاشقانه , مطالب جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 10

برچسب ها : مطالب جالب ,
بازدید : 28
تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393 زمان : 3:7 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام .
تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند.
تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند.
باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده.
بارسوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو میشنوه.
از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز میکنه.
حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیادتو
 چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده.
بنده خدا تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.
همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش.
میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا
حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون.....
درباره : داستان ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

برچسب ها : مطالب جالب و باحال , ضد دختر ,
بازدید : 37
تاریخ : پنجشنبه 16 بهمن 1393 زمان : 11:10 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

گفتم خدایا یه سئوالی دارم...گفت بپرس...

 

گفتم خدایا

 

چرا وقتی شادم همه با من می خندند

 

اما وقتی غمگینم هیچ کس با من نمی گرید؟؟؟؟

 

گفت:

 

شادی برای یافتن دوست

 

وغم را برای انتخاب بهترین دوست افریدم.....

درباره : داستان , طنز , جک ها خنده دار , جملات زیبا و عاشقانه , شعر , مطالب جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

بازدید : 31
تاریخ : جمعه 21 آذر 1393 زمان : 13:36 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

سرباز

پدر و مادر در جوابش گفتند: حتما ، خیلی دوست داریم ببینیمش

پسر ادامه داد:چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو ا

دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه

پدر :متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه

پسر گفت:نه، می خوام که با ما زندگی کنه

پدر گفت: پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم

زندگیخودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و

اونرو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه

در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت

پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت

پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود

به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده

پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.

شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند

پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت…!!ا

درباره : داستان , داستان جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 3

بازدید : 42
تاریخ : جمعه 25 مهر 1393 زمان : 1:8 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

تو شهر بازی نشسته بودم واسه خودم با محمد و محمدرضا و محسن .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …
به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه

درباره : داستان , روزگار نامرد ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 30
تاریخ : شنبه 19 مهر 1393 زمان : 10:39 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

sms veladate emam hadi اس ام اس و پیامک ولادت امام هادی (ع)

15 ذی الحجه، سال روز ولادت اسوه طهارت و پیشوای هدایت، حضرت علی بن محمد الهادی علیه السلام

مبارک باد. 

.

.

.

ماجرای شیرانی که در برابر امام هادی(ع) زانو زدند

در پانزدهم ذی‌الحجه سال 212 هجری قمری در مدینه کودکی پا به عرصه حیات گذاشت که نور چشم نهمین ستاره آسمان ولایت و امامت بود، کودکی که نامش را همانند جد اعلایش علی گذاشتند تا در آینده هادی امت جدش رسول خاتم(ص) باشد.

حضرت علی النقی دهمین پیشوای شیعیان در شرایطی به امامت رسید که شیعه در تنگنای تاریخی خود از نظر ظلم و جور خلفای عباسی قرار داشت، اما این امام همام در راستای نهادینه کردن امامت و مسأله مهدویت، دو هدیه گرانبها را برای جامعه مسلمانان به یادگار گذاشت، زیارت جامعه کبیره و زیارت غدیریه که بی‌شک می‌تواند لقب دائرة‌المعارف شیعه را به خود اختصاص دهد.

کنیه امام هادی(ع) ابوالحسن است، هر چند برخی ایشان را ابوالحسن ثالث مى‌‏خوانند، مشهورترین لقب امام علی بن محمد(ع) ناصح، متوکل، فتاح، نقى، مرتضى و هادی است، به مناسبت میلاد سراسر نور پاره‌تن جوادالائمه(ع)، حضرت علی النقی(ع) سه روایت از زندگانی ایشان در ادامه می‌آید:

*برای روزها نقشی در حکم خدا قائل مشو

روزی به حضور امام رسیدم، آن روز انگشتم ضربه دیده بود، تصادف کرده بودم و به دوشم آسیب رسیده بود، در جنجال و ازدحامی وارد شده و لباس‌هایم را پاره کرده بودند، گفتم: خدا شر تو (روز) را از سر من کوتاه کند، عجب روز بدی هستی؟!

امام هادی(ع) فرمودند: تو هم این حرف را می‌زنی، با اینکه با ما رفت‌وآمد داری، گناه خود را به گردن بی‌گناهی می‌افکنی؟! حسن گفت: با شنیدن این جمله، عقل به سرم برگشت و فهمیدم اشتباه کردم، گفتم: مولای من از خدا استغفار و طلب آمرزش می‌کنم.

امام فرمودند: گناه روزها‌ چیست که شما هر وقت به مکافات اعمال خود می‌رسید، به آن‌ها دشنام می‌دهید، گفتم: ای فرزند رسول خدا! برای همیشه توبه می‌کنم، فرمودند: به خدا این دشنام‌ها سودی به شما نمی‌بخشد، بلکه خداوند به خاطر اینکه بی‌گناهی را سرزنش می‌کنید مجازاتتان می‌کند، ای حسن! مگر نمی‌دانی پاداش و کیفر در دنیا و آخرت به دست خداست.

گفتم: چرا مولای من! فرمودند: دیگر تکرار نکن و برای روزها نقشی در حکم خدا قائل مشو، گفتم: مولای من چشم!(1)

*چگونه امام هادی(ع) متوکل را به گریه واداشت

متوکل طاغوت ستمگر و خودسر بر مسند غرور و خلافت تکیه زده بود، آخرهای شب کنار سفره شراب مشغول عیش و نوش بود که به دژخیمان خود دستور داد به خانه امام هادی(ع) بروند و او را به بهانه اینکه در خانه او اسلحه وجود دارد، دستگیر و به نزد او بیاورند.

دژخیمان شبانه بدون اطلاع قبلی به خانه امام هجوم آورده، حجره‌ها را گشتند، چیزی از اسلحه نیافتند، و دیدند امام(ع) گلیم ساده‌ای را روی ریگ‌های زمین انداخته و بر آن نشسته،‌ قرآن می‌خواند، امام را در حالی که لب‌هایش به تلاوت قرآن حرکت می‌کرد، نزد متوکل آوردند.

متوکل که پیاله شراب در دست داشت، با دیدن امام به احترام او برخاست و به ایشان عرض کرد: اشعار بگو تا مجلس بزم ما رونق بیشتری یابد. امام(ع) فرمود: من کمتر شعر گفته‌ام. متوکل بسیار اصرار کرد: سرانجام امام این اشعار را خواندند:

(ترجمه ابیاتی از اشعار) «چه انسان‌ها که بر قله کوه‌ها برای حفاظت خود خانه‌های محکم ساختند اما آن کوه‌ها آنان را بی‌نیاز نکرد و ایشان از بلندی به گودال قبرها فرو افتادند و به راستی در چه جایگاه پستی قرار گرفته‌اند؟!

آنگاه منادی قبر بر آنان فریاد زد: که چه شد آن همه زیورها و تاج‌ها و چه شد لباس‌های زربفت و چه شد آن چهره‌های متنعم که در برابر آن‌ها پرده‌ها و حجاب‌ها و نگهبان‌ها قرار داشت، قبر به این سؤال پاسخ داد: این چهره‌ها محل تاخت و تاز کرم‌ها شده‌اند، آری! مدت طولانی خوردند و نوشیدند، ولی اینک خود خوراک شدند».

متوکل با شنیدن این اشعار زار زار گریست، حاضران نیز گریستند، قهقهه و ساز و آواز تبدیل به گریه و شیون شد،‌ متوکل دستور داد امام را با احترام به منزل خود برگردانند.(2)

*شیرانی که در برابر امام هادی(ع) زانو زدند

زنی به نام زینب کبری ادعا کرد که من زینب دختر علی بن ابیطالب هستم، او را نزد متوکل آوردند، متوکل حضرت هادی(ع) را احضار کرد که او را مجاب کند، حضرت فرمود: دروغ می‌گوید، زیرا اگر او راست بگوید باید درندگان گوشت او را نخورند، برای اینکه گوشت اولاد فاطمه بر درندگان حرام است.

متوکل که دنبال بهانه‌ای برای نابودی حضرت هادی(ع) می‌گشت از حضرت خواست که خود آن بزرگوار نزد درندگان و شیرهایی که خود متوکل نگهداری می‌کرد، برود، حضرت قبول کرد و رفت و شیران با کمال تواضع اطراف آن بزرگوار را گرفتند و حضرت آنان را نوازش می‌کرد، چون حضرت از نزد شیران به سلامت آمد، آن زن به دروغ خود اقرار کرد و خواستند او را پیش شیران بیندازند که مادر متوکل شفیع او شد.(3)

*پی‌نوشت‌ها:

1-تحف العقول، ص 71 و 72

2-مروج الذهب، ج3، فصول المهمه،‌ ص 263.

3- بحار الانوار، ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ 

درباره : داستان , مذهبی , امام علی النقی (ع) ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 34
تاریخ : جمعه 18 مهر 1393 زمان : 22:10 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

 

پسردخترزيبايي ديدعاشقش شد

چندساعتي توخيابون قدم ميزدن که يه هو يه بنزگرون قيمت 

جلوي پاشون ترمزکرددختره به پسره گفت

خوش گذشت ولي نميتونم هميشه پياده راه برم باي...!

نشست توي ماشين...!

راننده بهش گفت:خانم ببخشيد من راننده اين اقا هستم لطفاپياده شيد...

درباره : داستان , طنز , جملات زیبا و عاشقانه , مطالب جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 33
تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 زمان : 11:11 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

روزی پـسـری دخـتـر کـوری را بـسـیـار دوسـتــــ داشـت.

دخـتـره هـمـیـشـه ب پـسـره مـیـگـفـت ک اگر روزی بـیـنـا بـشـود حـتـمـا اول با او ازدواج میکنم.

 

وقـتـی دخـتـر بـیـنـا شـد دیـد پـسـر کـور بـوده و بــ پـسـر گـفـت:

 

خـدا مـرگـم بـده تـو هـم کـور بـودی نـگـفـتـی ؟؟؟؟؟؟؟؟ گـمـشـو بـرو !!!

 

پـسـر هـم گـفـت مـیـرم ولـی مـراقب چـشـم هـایـم بـاش

درباره : داستان , طنز , جملات زیبا و عاشقانه , مطالب جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 32
تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 زمان : 11:4 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

 

روز عيد قربان از اعياد مهمّ اسلامى است. اين روز يادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهيم(عليه السلام)در برابر پروردگار خويش است، آن جا كه فرمان حق براى ذبح اسماعيل صادر شد، و ابراهيم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى اين فرمان شد و اسماعيل را به قربانگاه برد و كارد بر حلقومش نهاد، ولى ندايى رسيد كه اى ابراهيم از عهده اين آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار كه فرمانبردارى خويش را به درستى اثبات كرده اى. 


جبرئيل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهيم آن را قربانى كرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، اين روز، روز عيد و خوشحالى و سرور است. زيرا علاوه بر اين كه بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بيرون آمد و بندگى خويش را در پيشگاه خداى بزرگ ثابت كرد، گروه عظيمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زيارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند....

 


ادامه مطلب
درباره : داستان , طنز , مطالب جالب , مذهبی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 25
تاریخ : شنبه 12 مهر 1393 زمان : 11:51 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

نام مبارك امام پنجم محمد بود .

لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ,بدين جهت كه : درياى دانش را شكافت و اسرار علوم را آشكارا ساخت .

القاب ديگرى مانند شاكر و صابر و هادى نيز براى آن حضرت ذكر كردهاند كه هريك بازگوينده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

كنيه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اكبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسين ( ع ) ميرسيد .

پدرش حضرت سيدالساجدين , امام زين العابدين , على بن الحسين ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدينه جانگداز كربلا همراه پدر و در كنار جدش حضرت سيدالشهداء كودكى بود كه به

چهارمين بهار زندگيش نزديك ميشد ...


 


ادامه مطلب
درباره : داستان , مذهبی , امام محمد باقر (ع) ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 26
تاریخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 زمان : 14:56 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

شرح ماجرای ازدواج علی(ع) و فاطمه(س) از زبان امام رضا(ع)

 

حضرت رضا(ع) فرمود: پدرم از پدرش جعفر بن محمّد و آن حضرت از پدر خود از جدّ بزرگوار خویش(ع) نقل فرمود که:

حضرت على(ع) فرمود: تصمیم به ازدواج گرفتم، ولى جرأت نمى‌کردم، این‌ مطلب را به حضرت رسول(ص) عرض کنم و مدتى این موضوع شب و روز در فکرم بود تا اینکه روزى بر حضرت رسول(ص) وارد شدم و آن حضرت‌ فرمودند: اى علی!

عرض کردم: بفرمایید اى رسول خدا!

فرمود: آیا میل و رغبتى به ازدواج دارى؟

عرض کردم: رسول خدا خود داناتر است و گمان بردم ‌حضرت یکى از زنان قریش را به عقد من درآورند و من از اینکه فرصت ازدواج‌ با فاطمه را از دست دهم، نگران بودم و متوجّه نشدم که چه شد که حضرت مرا صدا زدند و در خانه ام‌ سریع به خدمتشان رسیدم...


بدو بدو ادامه مطلبو ببین که این داستانو از دست بدی نصف زندگیت به هدر رفته

 


ادامه مطلب
درباره : داستان , مذهبی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 36
تاریخ : جمعه 04 مهر 1393 زمان : 20:54 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻢ ﺑﺪﻩ
ﺗﻮﭖ ﺑﺨﺮﻡ ﮔﻔﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺧﺮﻭﺳﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﻭ
ﺑﻔﺮﻭﺷﺶ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﺮﻭﺳﻮ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ
ﻧﺨﺮﯾﺪ . ﺭﻑ ﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺯﺩ ﯾﻪ ﺯﻥ ﻣﯿﺎﻧﺴﺎﻟﯽ ﺩﺭﻭ
ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ.
ﭘﺴﺮﻩ : ﺧﺮﻭﺳﻮ ﻣﯿﺨﺮﯼ . ﺯﻥ ﮔﻒ ﻓﻌﻼ ﺑﯿﺎ ﺩﺍﺧﻞ . ﭘﺴﺮﻩ
ﺭﻑ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺮﻭﺱ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻦ ﯾﮑﯽ
ﺩﺭ ﺯﺩ . ﺯﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﻨﻪ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﺯﯾﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﻮ.
ﺩﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﯿﺲ ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮﺷﻪ ﻫﻨﻮﺯ
ﮔﺮﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻪ ﺩﺭﻭ ﺯﺩﻥ . ﺯﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﺷﻮﻫﺮﻣﻪ
ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﺯﯾﺮ ﺯﻣﯿﻦ،ﻗﺎﯾﻢ ﺷﻮ . ﺯﯾﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﻮﺩ.
ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺧﺮﻭﺱ ﻣﻨﻮ،ﻣﯿﺨﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﺻﺪﺍﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻨﻮﻥ .
ﭘﺴﺮﻩ : ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺩ،ﻣﯿﺰﻧﻢ.
ﻣﺮﺩ : ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﺒﻮﻝ ﭼﻨﺪ؟
ﭘﺴﺮﻩ : ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ
ﻣﺮﺩ : ﻧﻤﯿﺨﺮﻡ ﮔﺮﻭﻧﻪ
ﭘﺴﺮﻩ : ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ
ﻣﺮﺩ : ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﮕﯿﺮ ﺍﯾﻨﻢ ﭘﻮﻝ
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﺴﺮﻩ : ﺧﺮﻭﺳﻮ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﯽ
ﻣﺮﺩ : ﭼﻨﺪ ﻣﯿﺨﺮﯼ
ﭘﺴﺮﻩ : ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻦ
ﻣﺮﺩ : ﺗﺎﺯﻩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﻢ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ
ﭘﺴﺮﻩ : ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ
ﻣﺮﺩ : ﺑﺎﺷﻪ ﭘﻮﻟﻮ ﺑﺪﻩ
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ، ﭘﺴﺮﻩ : ﺧﺮﻭﺳﻮ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ؟
ﻣﺮﺩ : ﭼﻘﺪ؟ ﭘﺴﺮﻩ : ﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ
ﻣﺮﺩ : ﮔﺮﻭﻧﻪ. ﭘﺴﺮﻩ : ﺻﺪﺍﻣﻮ .....
ﻣﺮﺩ : ﺑﺎﺷﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﭘﻮﻟﺶ
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ،: ﭘﺴﺮﻩ : ﺧﺮﻭﺳﻮ،ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﻣﺮﺩ : ﺑﮕﯿﺮ ﭘﻮﻝ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ
ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﮔﻒ،ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮﻩ
ﺭﻓﺖ ﻫﻢ ﺗﻮﭖ خرید هم ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ. ﺧﺮﻭﺳﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ
ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﭼﺸﺎﯼ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻗﺮﻣﺰﻩ ﮔﻔﺖ،ﺑﺎﺑﺎ ﺧﺮﻭﺳﻮ
ﻣﯿﺨﺮﯼ. ﭘﺪﺭﺵ : ﭘﺪﺭ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺻﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﻓﯿﺖ
ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯﻡ ﺑﺮﺩﯼ؟
ﭘﺴﺮﻩ : ﻣﯿﺨﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﮔﻢ

درباره : داستان , طنز پسر بچه ,
امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 24
تاریخ : جمعه 07 شهريور 1393 زمان : 17:51 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

داستان زیبای آلزایمر مادر

 

چمدونش را بسته بودیم ،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!...

 


ادامه مطلب
درباره : داستان , آلزایمر مادر ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 29
تاریخ : دوشنبه 03 شهريور 1393 زمان : 23:8 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد:

در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود، با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي.

مرد پرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنيده ام .سقراط گفت: بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.

حالا بيا پرسش دوم را بگويم، پرسش خوبي آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ مردپاسخ داد: نه، برعکس …

سقراط ادامه داد: پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟" مرد پاسخ داد: 

نه ، واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد: اگرميخواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!

درباره : داستان , سه پرسش سقراط ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 28
تاریخ : جمعه 23 خرداد 1393 زمان : 4:7 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد، تا اینکه فکری به سرش زد.

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم، این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم!

درباره : داستان , حكايت تامل برانگيز فروش بهشت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 26
تاریخ : جمعه 23 خرداد 1393 زمان : 3:30 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت.

چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست.

روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که......

وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود....

پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور میکرد.خاطراتی که زخم عمیقی بهش زده بود.

آره همون بودهمون که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم" الان روبروش نشسته بودواینطوری نگاهش میکرد؟

توی دلش تبسمی به قصد انکار زدوفکری کرد"میبینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی.همه دخترا ها همین هستند"............

دوسال گذشته بودیانه شاید هم بیشتر.یادش نمی اومد.اصلا براش مهم نبود.

ارایش ولباسش نسبت به اون زمان ها ساده تر شده بودو البته به انضمام چهره اش که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شده باشه.

چند بار سعی کرددزدکی و زیر چشمی نگاش کنه.اما گریزی نبود .انگاردختر فقط زل زده بودبهش.سرده سرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش می بارید.انگار .....

کاش دهن باز میکردویه بدو بیراهی میگفت اما اینقدرمرده وسنگین نگاش نمیکردنمیدونم شاید در حقش بدی کرده بودم.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.

تصمیم گرفت یه ایستگاه زود تر پیاده بشهو فوقش یه چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.

نگاهی که باعث میشد اونو خرد کنه نگاهی که درد همیشگی شو زنده میکرد.

همین که خواست ازجاش بلند بشه تصمیم گرفت برای اخرین بار وبی بهانه مثه خوده دختر بهش زل بزنه با نگاش بهش بفهمونه ............

زنه میانسال همراهش لبخند تلخی زدو گفت:زیاد خودتو خستته نکن چهارساله که نابینا شده از بس گریه کرد!!!

تموم خاطرات گذشتشو تو مترو گذاشت و پیاده شد و مترو رفت....

 

درباره : داستان , داستان تلخ ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

بازدید : 37
تاریخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393 زمان : 2:20 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد 
متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
 
 
 
" نامه ای به خدا "
 
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند ، در نامه این طورنوشته شده 
بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر ازدوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم
هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد.  نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند
 

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا!

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود

خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.  با لطفتو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.  من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار 
دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند !!!!
 
 
درباره : داستان , نامه ای به خدا ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 32
تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 زمان : 23:1 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

توصیه میکنم بخونید خیلی قشنگه داستان بسیار زیبا...

ﭘﺴﺮﻩ:ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ

ﺩﺧﺘﺮ:ﻋﺸقم ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ

پسر:دیگه ازﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ.

ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﺩﺧﺘﺮﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ

ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺒﻴﻨﻪ

ﺍﺷﮏ ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱ

ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ

ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ

ﺩﺍﺩﻩ 

 

 

 

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
درباره : داستان , داستان جالب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

بازدید : 35
تاریخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 زمان : 12:10 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

 

 کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

 

 

شکلک های محدثه

 

 


ادامه مطلب
درباره : داستان , مامانت پیش منه... ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 35
تاریخ : پنجشنبه 08 خرداد 1393 زمان : 2:13 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

 

 شکلک های محدثه

 

 

 

 

درباره : داستان , آسایشگاه ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 24
تاریخ : پنجشنبه 08 خرداد 1393 زمان : 2:11 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

پیرمرد وفادار

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد.

چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت

:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.

 

شکلک های محدثه

 

 

 

درباره : داستان , پیرمرد وفادار ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 23
تاریخ : پنجشنبه 08 خرداد 1393 زمان : 2:0 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

 

روزی کسی در راه بسته ای یافت که در آن چیز های گران بهایی بود و 

آیه الکرسی هم پیوست آن بود.

آن کس بسته را به صاحبش رد کرد.

او را گفت چرا این همه مال از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشته که آیه الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد

و من دزد مال هستم نه دین!

اگر آن را پس نمی دادم در عقیده صاحبان آن خللی راجع به دین روی

می داد، آن وقت من دزد دین هم بودم!!

 

 

درباره : داستان , دزد جوانمرد ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

بازدید : 38
تاریخ : چهارشنبه 07 خرداد 1393 زمان : 14:43 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

بانوی محجبه فرانسوی و زن عرب

 

بانوی محجبه ای در یکی از سوپر مارکت های زنجیره ای در فرانسه خرید می کرد؛خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق.

صندوق دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می انداخت. 

اما خانم باحجاب که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی گفت و این باعث شد صندوق دار بیشتر عصبانی بشه!...

 


 

 


ادامه مطلب
درباره : داستان , بانوی محجبه فرانسوی و زن عرب ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 127
تاریخ : سه شنبه 06 خرداد 1393 زمان : 16:30 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()

روزی یک مرد ثروتمند،پسر کوچیکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

عالی بود پدر ! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:بله پدر! چه چیزی از این سفریاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به ارامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم د آنها چهار تا.

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوار هایش محدود می شوند اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.


 

 

 


 

 

درباره : داستان , ما چقدر فقیر هستیم. ,
امتیاز : نتیجه : 6 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 5

بازدید : 31
تاریخ : دوشنبه 05 خرداد 1393 زمان : 14:21 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()

مقام از خود ممنون:


مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده آن می گوید:

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم. دامدار،با اشاره به بخشی از مرتع، می گوید:

باشه،ولی اونجا نرو.مامور فریاد می زنه:آقا ! مناز طرف دولت فدرال اختیار دارم. بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با اافتخار نشان دامداری می دهد واضافه می کند:

"اینو می بینی؟این نشان به این معناست که من اجازه دارم هر جا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش وپاسخ. حالیت شد؟می فهمی؟

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود.

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که مامور از ترس گاو وحشی که هر لحظه به او نزدیک تر می شود،دوان دوان فرار می کند.

به نظر می رسد که مکامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد،گرفتار شاخ گاو خواهد شد.

دامدار لوازمش را پرت می کند،با سرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:"نشان. نشانت را نشانش بده !"

 

 

 

 

 

 

 

درباره : داستان , مقام از خود ممنون ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 28
تاریخ : دوشنبه 05 خرداد 1393 زمان : 14:12 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | لینک ثابت | نظرات ()
داستان وجود خدا

مردی برای اطلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها 
  
به موضوع  «خدا«  رسیدند...
 
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
درباره : داستان , داستان وجود خدا ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 31
تاریخ : دوشنبه 05 خرداد 1393 زمان : 14:0 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()
چن دقیقه سکوت!
روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش درانبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود...

ادامه مطلب
درباره : داستان , چن دقیقه سکوت ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 28
تاریخ : دوشنبه 05 خرداد 1393 زمان : 1:52 | نویسنده : シ GąZąN∱Aŗ 98 シ | نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
موضوعات
لینک دوستان
کاربران